صدای بازی گوشی رایان از سمت چپم میاد و صدای چرخش پره های پنکه هم از سمت راست.گرمای هوا امروز به بالاترین و مضرترین حالت خودش میرسید ولی خیلی جالب بود که من امروز خیلی کمتر از روزهای دیگه گرما خوردم.چقدر صدای ناخونام رو وقتی رو کیبورد حرکت میکنه و دارم تند تند تایپ میکنم دوست دارم.خیلی حس قشنگی داره برام این جور مواقع دوست دارم هر چی تو مغزم میاد رو ثبت کنم بدون هیچ وقفه و استوپ کردن.
این روزامون شده رسیدگی به سفاراشات گاه و بی گاه مشتریا و اخر هفته رفتن به خونه مامان نصرت برای قران خوانی.
راستش یکم خسته شدم و تکراری از این تکرار هر هفته،ولی خب از یک طرف برای رایان میرم که از بودن کنار بچه ها خوشحال از طرف دیگه بخاطر امیرعلی که حس میکنم دوست داره که تو این مراسم مربوط به خواهرش منم باشم.ولی واقعا دیگه حسابی منتظرم که چهلم بشه و برم یک سرو سامانی به خودم بدم.
موهامو رنگ کنم،اصلاح کنم صورتمو و یک تغییری در ظاهر خودم ایجاد کنم.
گاهی میزنه به سرم میگم برو،اینطوری که اون طفلی برنمیگرده ولی باز از طرف دیگه میگم احترام هست و همراهی تو شرایطی که میبینی نزدیکانت دلشون به این همراهی گرم.البته اگر گرم باشه نمیدونم
امروز وقتی سینی برونی پنیری رو از فر دراودرم،وقتی گذاشتمش روی زمین تا اروم اروم سرد بشه،انگار برونی داشت با هام حرف میزد و خوشحال بود.نمیدونم یک حس عیجیبی داشت برام و ناخودآگاه خداروشکر کردم برای اینکه این حال خوب رو تجربه کردم.این کار رو دوست دارم ولی شاید اکر زودتر شروع میکردم دل و دماغم توش بیشتر بود.
شاید تاثیرات سن هست که گاهی عجیب خسته میشم و میگم بی خیال برو کارمندی کار کن اینطوری حداقل میدونی که یک کاری هست و این همه همه نمیخواد انرژی بزاری.ولی چیزی که خودم خیلی حس م
برچسب:
نویسنده: پندار کوشکی
تاريخ: دوشنبه
8 مرداد
1403 ساعت: 20:21